خرید بک لینک
من ياد ندارم هيچ شاگردي سر اوسايش داد زده باشد. او زد من هيچ گاه نمي توانم شبيه كسي باشم كه مثل او نيستم . غذا بخورم ،راه بروم . حتي خيلي ساده هميشه خدا وقتي دست پاچه مي شوم دست ببرم پشت سرم وگوشم را بخارانم . اين خنده دارترين كاريست كه كه تكرار كردنش آزارم مي دهد . زيرا آخرين باري كه ازآن بلندي به پائين نگاه كرد . آنقدرگوشش را خاراند تا زخم شد . بعد هم نگاهش را انداخت به شاگردش كه دستهايش را تك

برچسب: ندارم,شاگردي,اوسايش, نویسنده: سینا حکیمی تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 17:46

عبور سیاه چال واقعی از خیابان فرخی کف دستم دارد می خارد . اگر مادرم بود، می گفت : پول، به زودی پول غلمبه گیرت می آید و من دستم را به انداز کلمه غلمبه باز می کنم، یعنی چه قدر؟. می خندد، می گوید: از این هم بیشتر! صبح ساعت هر چه زنگ می زند نگاهش نمی کنم . می گویم بی خیال و بالشت را فرو می کنم توی گوشهایم . مثل تکه ا

برچسب: واقعی,خیابان, نویسنده: سینا حکیمی تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 17:46

پیرزنی با لباسی از گلهای ارغوانی چقدر روز است نمی دانم اما تا چشم بازکردم همین طور است . از شیرکوه گرفته تا کوهای خرانق سرا پا در مه فرو رفته . مدام درون بخاری غلیظ و چسبناک راه می روم . خیابانها را بالا وپایین می کنم . هرجا که سر بر می اورم مرطوب است . دسته های کوچک بزرگ از پرنده های دریای از بالای سرم می گذرند .کاغذهای روزنامه توی دکه بلوار دانشجو از بس خیس

برچسب: پیرزنی,لباسی,گلهای,ارغوانی, نویسنده: سینا حکیمی تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 17:46

صفحه بندی