من ياد ندارم هيچ شاگردي سر اوسايش داد زده باشد. او زد
من هيچ گاه نمي توانم شبيه كسي باشم كه مثل او نيستم . غذا بخورم ،راه بروم . حتي خيلي ساده هميشه خدا وقتي دست پاچه مي شوم دست ببرم پشت سرم وگوشم را بخارانم . اين خنده دارترين كاريست كه كه تكرار كردنش آزارم مي دهد . زيرا آخرين باري كه ازآن بلندي به پائين نگاه كرد . آنقدرگوشش را خاراند تا زخم شد . بعد هم نگاهش را انداخت به شاگردش كه دستهايش را تك
برچسب: ندارم,شاگردي,اوسايش,
نویسنده: سینا حکیمی
تاريخ: سه
شنبه
14 شهريور
1396 ساعت: 17:46